X
تبلیغات
رایتل

زنی از جنس حریر
روزگاری دور دختری بود شاد و سرحال از انرژی حالا همون دختر مینوسد از روزگارش و روزانه هاش با دید زنی آروم و شیرین ولی....
قالب وبلاگ


احساس میکنم چقدر دور شدم از فضای وبلاگ نویسی دلم برای نوشتنهام تنگ شده

ماه رمضان مبارک برای همه خوشی و سلامتی و برکت و آرامش رو از یگانه خالق مهربانم آرزو میکنم

خدای خوب و مهربونم شکرت که هستی شکرت که دارمت شکرت که فرزند سالم و مهربان و شیرینی دارم شکرت که تک تک لحظه هام هر چقدر هم شکرت کنم بخاطر لمس حس ارامش بواسطه حضور مهربانت باز هم کمه خدایا شکرت.


این روزها هر روز شگفت زده میشم از تواناییهای رو به رشد دخترکم هر روز منو با یه کار جدید یه کلمه جدید یه نگاه جدید سورپرایزم میکنه دخترم اونقدر شیرین شده که گاهی دلم میخواد بخورمش خوشگلم تقریبا تمام کلمت رو میگه و دقیقا30 خرداد ماه جمله چهر کلمه ایش رو گفت روی تاب بود گفت بابا تاب تاب گفتم باشه عززیم بابا بیاد پریا رو ببره پارک یه ذره فکر کرد گفت بابا بیاد ببره پارک یعنی اونقدر  دست و جیغ و هورا گفتم که خودش کلی ذوق کردو هی تکرار کرد واسم عزیز شیرین زبونم


وقتی میخواد یه کاری کنه یه طوری حالت نگاهش و تغییر میده که من غش میکنم براش بشدت نسبت به تعویض لباس حساسه همینطور تعویض دایپرش اساسی بدش میاد یک روز درمیون میریم حمام کلی اب بازی و آب تنی داریم بعدش هم باید براش آهنگ گل دراومد از حموم سنبل در اومد از حموم شاهه دوماد و بگید اینجاش خودش میگه پریا دراومد از حموم بعد باهم باید بگیم بادابادا مبارک بادا انشاالله مبارک بادا  خلاصه کلیییییییییییییییییییییییییییی برنامه داریم تا من بنشونمش رو میز که سشوار بکشم تمام میزو میریزه به هم یعنی ها

پنجشنبه عروسی عمش بود از سه شنبه شب رفتیم قم تا پنجشنبه شب که3 شب با مامانی مهری و دایی محمد که اومده بودن عروسی برگشتیم کلی دخترم ناناش کرد کلی ذوق زده بود کلی بهش خوش گذشت به مامان بزرگ و بابابزرگش مبگه باباجون مامان جون میگم کجا داریم میریم میگه عروسی عمه سالا وقتی میخواست برقصه دست منم میگرفت میبرد وسط میگفت مامان بیا اینجا (وسط سالن) ناناش بتونیم(بکنیم). فردا صبح روز بعد نی نی عمو هادی اینا بدنیا اومد فاطمه سادات خانم فردای روز عروسی عمش بدنیا اومد قدمش برای خانواده عمواینا مبارک باشه آمین و در پناه حق زیر سایه امیرالمومنین (ع) و پدرمادرش روزگارو بسر ببره الهی آمین

بسیار علاقمنده که میرسه جلوی در خودش زنگ بزنه خودش هم بگه وا تن(واکن) گوجه سبز و هلو رو خیلی میدوسته از میوه های بهاری  بسیار مستقل عمل میکنه همه چی رو دوست داره به تنهایی انجام بده تقریبا تو غذا خوردن خودش میتونه بخوره  خدا رو شکر میتونه قاشق رو کامل به دهانش ببره  یا با چنگال غذا بخوره خدا رو شکر خیلی  عالی عمل میکنه و من بابتش خدای مهربان رو خیلی شاکرم. اما یه چیزی که هرکاری میکنم نمیتونم ترکش بدم اینه که آب که میخوره بقیش و میریزه رو زمین یا تو صندلی غذاش نمیدونم چه کنم..

پریا وقتی چیزی از باباش میخواد به باباش میگه بابا مهدی جونم یا بابایی جونم با لحن خاصی که کلا آقای عزیز خلع سلاح میشه  عصرا نمیزاره آقای عزیز برسه تو خونه تا از در میاد تو بدو بدو تو بغلش میپره بعدشم تاب تاب


کمتر از یکماه به دوسالگیش مونده احتمالا یه تولد زنونه میگیرم تا ببینم چی میشه. 

دوست دارم بازم ببرمش خانه اردیبهشت اما هوا خیلی گرم شده میترسم گرما زده بشه نمیدونم چکار کنم .

برای همه اونهایی که آرزوی داشتن یه فرشته آسمونی رو دارن از خدای مهربان میخوام بهشون بده الهی آمین اونهایی که دارن رو هم براشون حفظ کنه الهی آمین

[ سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (0) ]

سلام علیکم یا به قول پریا ننام

اونقدر این روزها قشنگ و شیرین داره میگذره  که هر لحظه اش  را هم سپاس خدای مهربان روبگم کمه. دختر قشنگ اونقدر کارای شیرین و جدید انجام میده اونقدر کلمات زیبا بکار میبره که عاشقشم خدای خوبم شکرت که این نعمت رو بهمون ارزانی داشتی دختر گلم اولین جمله اش رو توی یک سال و هفت ماهگیش بکار برد اونهم خطاب به بابایی داودش گفت بابایی ایا( بابایی بیا) الان کلماتی که میگه:

حموم

ننام= سلام

خوبو=خوبی

بیا

بالا

مایین=پایین

عمو

عمه

به به 

الو

آله=خاله

دد

پا=دمپاییوکفش

دس=دست

ابو=ابرو

پیشی

هاپو

جوجه

داخ=داغ

دار دار=غار غار

جیک جیک

بر=پر

عژیژم

جییییگر( گ با تشدید و کلی عشوه)

دوشت دایم= دوستت دارم

بییم= بریم

و ....

الهی شکر که اینقدر بمن لطف داشته خدای خوبم

الان که دارم این متن رو ویرایش میکنم 10 اردیبهشت سال 93 خورشیدیه. تعطیلات امسال 5 روز اول رو رفتیم آستارا با خاله سلطان و عمو خلیل که پریا بهش میگه آمو کلی هم عمو خلیل دل غشه میره برای این گفتنش و مامان و محمد و خاله ناهید خیلی خوش گذشت پریا خوب همکاری میکرد فقط برای اولین بار تو بازار ساحلی آستارا گذاشتیم که خودش راه بیاد مطلقا حاضر نبود دستای ما رو بگیره میخواست خودش بتنهایی راه بره عزیز دلماگه بغلش میکردیم یه پروسه جیغ و گریه داشتیم یه روزم رفتین اردبیل و سرعین دوست خوبم سعیده جون هم اردبیل بود رفته بد دیدن خانوادش که اونجا دیدیمشون و از یکی از آشناهاشون عسل خیلی خوب گرفتیم و پریا تا فرصت گیر میاورد میرفت سراغ چشمای دانیال جون پسر خاله سعیده حالا اون از پریا 6ماه بزرگتره  توی راه هم خیلی دختر خوبیه و اذیت نمیکنه تو ماشین بیشتر اوقات می خوابه خدا رو شکر بعد از اون سه روز تهران بودیم چون اقای عزیز سرکار بود دوباره یه سه روز رفتیم قم دیدن پدر مادر آقای عزیز اونم خوب بود خوش گذشت یک روز رو من با عمه سارا رفتم بازار برای خرید جهیزیه پریا پیش بابا شو مامان بزرگش مونده بود وقتی برگشتم تقریبا موهای مامان بزرگش سیخ شذه بود همش میگفت خدا پدرمادر مادرت و رحمت کنه چطوری اینو نگه میداره من اصلا نمیتونم در حالیکه پریا شیطنت خاص سنش رو داره ولی ایشون سختش شده بود نبیلیم که در کل خوش گذشت بهمون  دیگه اینکه عروسی عمه سارا 4 تیره من کلییییییییییییییی خرید دارم هم واسه خودم هم واسه پریا گلم این ماه هم انشاالله 24 میریم مشهد با آقای عزیز و مامانی و بابایی داود اولین باره که پریا رو میخوام ببرم پابوس آقا خیلی خودم ذوق دارم که دارم با نور دیدم میرم آقا بطلب همه کسانی رو که آرزومند اومدن به درگاهتن ما رو هم همینطور. الهی آمین

این روزها تقریبا هر روز عصر پریا رو میبرم پارک تاب تاب  البته زمانی که میرسیم معمولا خیلی شلوغه و کلی نی نی هم تو صصف تاب بازین بچم با یه بغض میگه مامان تاب تاب که یعنی همین الان منو بزار رو تاب تا یه نی نی پیاده بشه و من بتونم پریامو بزارم رو تاب خدا میدونه که چی بر من میگذره . کلی بهش خوش میگذره همه حواسش به بچه های دیگست بهشون میگه ننام خوبو یعنی سلام خوبی بعد اشاره میکنه به تاب که نی نی بیا تاب تاب الهی بگردم که اینقدر مهربونی هرچی بخاود بخوره تک تک به همه کسانی که باشن هم میده  مهربون دخمل من یکی از کارهای خطرناکش اینکه بشدت علاقمند تلویزیون رو بندازه البته خدا رو شکر هنوز زورش نمیرسه اما خیلی مامان بخاطر این مسئله اذیت میشه دیگه پریشب گفتم بزننش رو دیوار که البته هنوز عملی نشده آخه مامان حیونکی بااون پاهاش باید یهویی تند تند بدوه که این براش خطرناکه

   من همیشه عاشق اردیبهشتم احساس میکنم زمین و زمان داره میخنده و شاده تک تک برگها جوونه جوونن اونقدر بهم حس زیبایی میده این هوای دل انگیز این عطر خوشبو و فرحبخش تو آسمون یعنی زندگی یعنی عشق خدایا شکرت بخاطر این همه برکت ومهربانی و زیبایی خدای خوبم شکرت

دلم یه پول قلنبه میخواد همچینی بلاعوض و تپل میخوام ایییییییییییییییییییی کائنات ای خدای خوبم من 100000000 تومن میخوام یک کلام ختم کلام

دارم رو نیروی جذبکار میکنم


خدایا شکرت بخاطر همه مهربونیهات و بخشندگیهات شکرت به داده ات و نداده ان شکرت

برای هگان تن سالم و دل شاد و برآورده شدن آرزوهای خیرشون و سبز شدن دامن همه زنهای منتظر و سلامتی همه نی نی ها رو میخوام همه نی نی هایی که مریضن انشاالله دل پدرمادراشون به سلامتیاونها شاد بشه الهی آمین

خدایا شکرت


[ شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 08:40 ق.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (1) ]



دخترک نازنین من این روزها اونقدر شیرین شده که دلم براش غنج میره  والبته هزار ماشاالله بسیار شیطون یعنی رسما مامان بنده خدا تا من از سر کار برسم خونه دیگه هیچ انرژی نداره یکی از علاقمندیهای پریا خانوم ما رفتن روی مبلاست و جدیدا هم از تخت ما میاد بالا یعنی روتختی رو میگیره میکشه و خودشو میکشه بالا از مبل تخت شو مامان میگیره میاد بالا یعنی عین پسر بچه ها رفتار میکنه یکی از کارایی که باباداودش یادش داده اینه که هر کشوی دراور و مثل پله میاره بیرون پریا خانوم ازش میگیره میره بالا تازه کلی با ذوق بمن نگاه میکنه که یعنی ببینی چی کار کردم و از همه بیشتر ذوق میکنه که میره بالا دستش میرسه به وسایل روی دراور که مثلا از دست خودش گذاشتیمشون بالای دراور.  

چند روز پیش داشتم باهاش عمو زنجیر باف بازی میکردم از اون روز به بعد میاد دست منو میگیره میگه ابو ابو یعنی عمو زنجیر باف البته( مامان سمیه ترجمه میکند) میره سمت آقای عزیز میگه بابا اونقدر هم شیرین و خوردنی میگه که اصلا نمیشه در مقابلش مقاومت کرد دستشو دراز میکنه با کلش اشاره میکنه یعنی بیا دستت و بده دست باباشم میگیره و شروع میکنیم به بازی فکر کنم یه ده دوری بازی میکنیم دیروز که صبح بیدار شده بود تا جاشو عوض کردم و آوردمش تو پیش مامان اینا بدو بدورفته دست باباب داودش رو که خواب بود گرفته میگه ابو ابو یعنی دیگه بابام کم آورده بود همه رو هم بیدار کرد با صدای بلند صدا میکرد دایی دایییییییییییییی چند بار تا داییش رو کاملا بلند کنه و بعد بابایی بابایی باباجی تا بابا داودش رو هم بیدار کنه و خیالش راحت بشه که همه بیدارن. کلا شبا وقتی خوابه اگه تو خواب جابجا بشه نباید اطرافش کسی باشه والا گریش در میاد خوشش نمیاد کسی نزدیکش باشه و دستاشو پهن میکنه دو طرف که به کسی بر خورد نکنه دخترک شیرین زبون من عاشقتم کوچولوی مامان

جدیدا تو روز که زنگ میزنم با من حرف نمیزنه مامان میگه وقتی گوشیو میگیره اخم میکنه و گوشیو میندازه مامان میگه رو دلتنگیه اما من دلم میگره گاهی واقعا بیتاب یه لحظه صداشو شنیدن میشم کلا گوشیم ترکوند و الان مامان سمیه دارای یه گوشی سونی گلکسی ال سفید می باشد که البته بابایی جونش هم مشکی همونو واسه خودش خرید گوشیه خوش دستیه و باهاش دارم حال میکنم

شدیدا علاقمنده به آگهی مولفیکسه که ریور و جم میزارن یعنی تا اون پخش میشه هر جا باشه بدو بدو میاد وایمیاسته تا تموم بشه بچم کلی ذوق میکنه الهی دورش بگردم . جدید متوجه لباساش شده یعنی وقتی لباس نو تنش میکنم کاملا میفهمه با ذوق نگاه میکنه میره هم همه نشون میده همه باید براش دست بزنن مبارکه بگن خانوم ناز کنه تا بالاخره راضی بشه. از حموم کردن هم که همچنمان از قسمت سر شستنش گریه شروع میشه تا پایان کار یعنی من میزارم آخرین قسمت سرشو میشورم اما یه پروسه گریه و زاری داریم تا لباس پشوندن

خلاصه که قشنگترین روزهای زندگیمونو داریم میگذرونیم و اونقدر این روزها و لحظه ها زود میگذره که باورم نمیشه این دختر نازنین منه که الان روبرومه با ایما و اشاره و گاهی بعضی از کلمات منظوره خودشو میفهمونه کاملا متوجه همه چی میشه هر چی رو بخوایم میاره اونروزی آقای عزیز بهش میگه پریا کنترل تلویزیون کو بابا؟ رفته کنترل تلویزیون رو آورده کاملا متوجه همه چی میشه و مفاهیم رو میفهمه عاشق شعر تولدت مبارک شده و خودش میخونه البته تولد رو ببلو میگه جدیدا میتونه حرف ل رو تلفظ کنه و من کلی ذوق میکنم نازنین دختر من.

بار الهم دامن همه زنهای منتظر رو با فرشته های سمونی سبز کن الهی آمین

الهی شکرت

[ شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (4) ]

1 2 3 4 5 ... 54 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56884

کد صلوات شمار برای وبلاگ