X
تبلیغات
رایتل

زنی از جنس حریر
روزگاری دور دختری بود شاد و سرحال از انرژی حالا همون دختر مینوسد از روزگارش و روزانه هاش با دید زنی آروم و شیرین ولی....
قالب وبلاگ

سلام 

 

آقا دیدین خیلی کار دارین تو اداره و اگر مثل من منزل مامان تشریف داشته باشید و مامان جان هم خونه زندگی رو یهویی رو هوا ترکونده تا جایی که صبح که میخوای بیایی اداره گل سرت رو هم برای بستن موهات زیر مقنعه پیدا نکنی کلا تو خونه همه چی رو هوا باشه و تازه این خونه تکونی تبدیل بشه به تعمیرات و نقاشی و اینها از اونطرف هم اداره ابدا نتونی مرخصی بگیری چون تازه شروع سال تحصیلی هست حالا چی یهویی این وسط بزنه داداشت آزمون کاردانی به کارشناسی رامسر قبول شه  و شنبه صبح هم باید ثبت نام کنه و مامانت کلی از روز قبلترش قربون صدقتون رفته که تو هم بیا بریم یعنی خدایی این وصف روزهای من بود چجوری؟؟؟؟ 

این مامان جان من دو هفته هست که خونه رو بهوای خونه تکونی کل خونه رو ریخته بهم بعد چی تصمیم گرفتن کاغذ دیواریشون رو عوض کنن به تبع اون رنگ در و چارچوب رو هم عوض کنن به تبع اون پرده هاشون رو هم کلا عوض کنن یعنی دیگه ببین نه خبر هااااااااااااااااااااا 

 

 همه چی توی خونه ما تو زمینه یاسی فیروزه ای شده بعد اون کارگری هم که معمولا میومد کارا رو انجام میداد پدرش بنده خدا مریض شده رفته شهرستان  هیچی دیگه نتیجه این شد که خودمون داریم کار انجام میدیم و اینجانب در نقش یه کارگر افغانی در خدمت مادر محترم هستم یعنی خدایی من دیشب تا 11 شب داشتم چارچوب رنگ میزدم نه اینکه  کلا من عاشق اینجور کارام به خاطر این 

 خدایش نه به علت کمبود نیروی یدی خودمون هم مشغول به کار شدیم تو این هیر و ویری شنبه هم مجبور شدم برم با مامان اینا ولی خیلی سفر خوبی بود صبح ساعت 6 راه افتادیم ساعت 10:30 رامسر بودیم من تا حالا نرفته بودم رامسر چقدر خوشگل بود توریستی با ساختمونهای خیلی شیک و مدرن یه جایی بود به اسم کلار آباد خیلی من بر او عاشق شدم شدید یعنی دیگه منو خواستین پیدا کنین رامسرم برای اولین بار دریای شمال و تمیز دیدم و آروم تقریبا فقط نیم ساعت تونستم لب دریا بشینم  ولی همون هم کلییییی انرژی بخش بود برام  

 

من تا حالا  کته کباب شمال رو نخوردم بودم آقا هوس کردیم برای نهار بخوریم اولا که چقدر گرون بود دوما که همون چنجه خودمون بود بنظرم سوما که اصلا خوشمزه نبود  

صبح تو راه رفتن بابا اینا دلشون جیگر خواست تو سیاه بیشه جاتون سبز اونها جیگر خوردن من نیمرو نتیجه این شد که پدرجان اساسی مسموم شد ها حیوونکی  

شب هم ساعت 9 تهران بودیم در کل سفر خوبی بود یه آب و هوا عوض کردن بود گرچه فرداش پدرمون دراومد با کارای خونه مامان 

بنده به اینده مالی خودم اطمینان کسب کردم چون تجربه کافی در زمینه بتونهه کاری سمباته زدن و نقاشی پیدا کردم   سفرش هم میپذیریم  

این بود انشای سبز من  

 

شاد باشید

[ دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1389 ] [ 09:06 ق.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56872

کد صلوات شمار برای وبلاگ