X
تبلیغات
رایتل

زنی از جنس حریر
روزگاری دور دختری بود شاد و سرحال از انرژی حالا همون دختر مینوسد از روزگارش و روزانه هاش با دید زنی آروم و شیرین ولی....
قالب وبلاگ

یادمه دانش آموز که بودم یه حسی دوست داشت که وقتی بزرگ میشم یه خانوم متشخصه که پشت میز میشینه برای خودش مهمه تو محیط کارش احترام داره باشم دانشجو که شدم کلا  زیاد مایل نبودم مشغول بکار باشم شاید یکی از دلایلش کارمند بود مادر خودم بود و اینکه میدیم شاغل بودن برای یه خانم تا چه حد مشکل میتونه ببار بیاره زمانیکه شاغل شدم که یکی از قویترین مسببهاش مامان خودم بود اصلا و ابدا راضی نبودم یعنی اومدم سرکار کارم رو دوست داشتم وقتی تو محیط کارم بودم لذت میبردم اما راضی نبودم همیشه فکر میکردم و واقعا اینطور فکر میکردم  که شاغل بودن رو اصلا دوست ندارم و زندگیم داره به بطالت میگذره واقعا روزهایی میشد که حسرت میکشیدم به حال خانمهایی که خانه دار هستن و اینطور فکر میکردم که من دارم زندگی و عمرم و روزهامو به سادگی از دست میدم بدون اینکه ازش لذت ببرم من فقط یک بار شانس زندگی کردن دارم الان جوونم و دوست دارم از جونیم و لحظات لذت ببرم اما چرا با شاغل شدن نمیشه ؟ چرا به هیچ کاری که دوستش دارم نمیتونم برسم تمام علاقمندیهای من شده بود جزو رویاهام چون فکر میکردم که نمیتونم انجامشون بدم وقتش رو ندارم زمانی ندارم اونقدر خسته میشم که دیگه وقتی میرسم خونه هیچ انرژی ازم باقی نمیمونه که بخوام به سایر علاقمندیهام برسم و همه اینها بویژه این خواب نوشین صبحگاهی که بلند شدن ازش سخت ترین کار دنیا شده بود برام دست به دست هم داد تا من واقعا 7 سال 7 سال از بهترین سالهای عمرم اوجه اوج جونیم از زندگیم هیچی نفهمم و همش با نارضایتی باشه این خیلی خیلی وحشتناکه  

                         من با خودم چه کردم؟؟؟؟؟؟ 

یعنی به راحتی مثل آب خوردنی مثل یه پلک بهم زدن 7 سال رو کشتم و این بدترین ناشکری در برابر خالقیه که به من این همه سال این همه روز این همه ساعت رو هدیه داده بود بدون هیچ چشم داشتی برای لذت بردن و من باهاش چه کرده بودم؟؟؟؟؟؟ 

اما الان همه چی فرق میکنه نمیدونم چجوری اما تازه انگار چشمام باز شده و فهمیدم چه کردم و چه لذتهایی  رو از دست دادم حالا تازه شغلم رو محیط کار و ساعتهایی که مشغول فعالیت هستم وهمکارام و برنامه ریزی هایی که داریم برای انجام کارای خونه همه و همه رو خیلی خیلی بیشتر دوست دارم و خدای مهربان رو بابت داشتنشون  شاکرم 

[ شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ] [ 08:24 ق.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56890

کد صلوات شمار برای وبلاگ