X
تبلیغات
رایتل

زنی از جنس حریر
روزگاری دور دختری بود شاد و سرحال از انرژی حالا همون دختر مینوسد از روزگارش و روزانه هاش با دید زنی آروم و شیرین ولی....
قالب وبلاگ

خدایا شکرت به خاطر تمام لحظات قشنگی که داریم تجربه میکنم اونقدر زمان تند تند میگذره که الان باورم نمیشه این فرشته کوچولویی که وقتی یک لحظه دیر بغلش میکنم کاملا با طرز نگاه کردن و روی دستم زدنهاش بهم میفهمونه که منظورش منم و عصبانی شده همون فرشته کوچولویی هست که اولین بار دیدمش اونقدررررر نیازمند .

 خدایای شکرت به همه اونهایی که آرزوی داشتن این لحظات رو دارن لذتشون بچشون الهی آمین.

 دختر ما با امروز سه روز میشه که رفته توی هشت ماه یعنی هفت ماه و سه روزه شد اونقدر لحظاتش شیرینه برام گرچه یه لحظاتی واقعا بدنم کوفته هست یعنی صبحها که از خواب میخوام بلند شم با صدای پریا بیدار میشم واقعا قدرت بدنیم به صفر رسیده یه وقتایی اصلا قدرتش و ندارم اما از خدا میخوام که بهم نیرو بده از پس کارای پرنسسم بر بیام آمین.

 دخمل قشنگم از هفته پیش به طور کامل میچرخه و شروع میکنه به جلو خزیدن که البته بیشتر عقبکی میره تا جلو گاهی هم دور خودش میچرخه گاهی هم یهویی کاملا میجهه به سمت جلو مثل قورباغه  یعنی من غش میکنم از خنده وقتی میخواد صدامون کنه نگاه میکنه تو چشمای آدم میگه اوم اوم یا میزنه رو دستمون وقتی غذا میخوره یه صداهای جالبی از خودش در میاره که کاملا رضایتشو میرسونه از خوردنش اما اگر نخواد بخوره رسما تا قاشقو میبری جلوی دهنش میزنه زیر دستمون با یه اخمی هم نگامون میکنه و صورتش بر میگردونه که دیگه جرات نمیکنم اون لحظه سمت قاشق برم اگرم از طعم چیزی خوشش نیاد اما گرسنش باشه با غر غر میخوره یعنی واقعا غر میزنه تا بخورتش خلاصه دنیای  جالبی دارن این کوچولوها. از این ببعد باید بهش پلو ماهیچه هم بدم البته تو مرکز بهداشت مامایی که پریا رو میبرم پیشش میگه میکس نکن اصلا با پشت قاشق همه چی رو له کن بده بخور ه اما من جرات نمیکنم ترجیح میدم همچنان میکس کنم براش. 

رفتم از پاساز مفید براش مکعبای رنگی و ستون سازی رنگی گرفتم باهاشون خوب سرگرم میشه از مجموعه صد آفرین هم گرفتم براش بنظرم که خوب توجهش رو جلب میکنه هنوز دازیم تقویت هوش نوزاد رو کار میکنیم اما اینروزا به کتابای داستانش کمتر توجه میکنه یعنی تا دست من میبینه بلافاصله میخواد بگیرتش و در این لحظه پاره میشن.

بشدت علاقه داره عینک بابا داودش و بگیره از چشمش دربیاره و بندازه زمین وقتی میزارمش رو تخت بشینه و خودم میشینم رو صندلی میز آرایش تا ارایش کنم اونقدر با دقت نگاه میکنه که من از هر چیزی که بر میدارم چه استفاده ای میکنم آخرش هم اونقدر دقیق منو نگاه میکنه و یه لبخند تحویلم میده یعنی انگار اینم متوجه میشه مامانش چکار کرده این شده روز و شبای ما همه زندگیم شده پریا رسما به هیچ کار دیگه ای نمیرسم.

 دوشنبه خانومی که میاد کار انجام میده اومد و یه قسمتی از کارای عیدمو انجام داد چیز زیادی نمونده بقیش رو هم هفته دیگه انشاالله یه سری خریدای فریزری دارم هنوز برای خودم هیچی نخریدم برای پریا خرید کردم چیزی نمیخوام 

دلم طلاااااااااااااااااااااااا میخواد شدید اما اونقدر نوسان داره و اونقدر رفته بالا که نمیشه اصلا رفت سمتش. یکم اسفند ماه تولد آقای عزیز بود که یه تولد کوچولوی خانوادگی رفتیم مامان اینا زحمت کشیدن براش کیک و عطر هدیه گرفتن منم دو هفته قبلش رفته بودم یه پیراهن شیک براش گرفته بودم خوشش اومد خدا رو شکر عزیزم تولد مبارک سایه ات بالای سرمان جاویدان و سرشار از عشق باشی که من همه چیم رو از تو میگیرم تمام قدرتم رو بعد از خدای مهربان از خودت دارم از وجود مهربان خودت خستگیهامو ببخش و بی حوصلگیهامو ببخش این روزا انرزی کم میارم شما با خوبی خودت ببخش دوستت دارم زیادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد


خلاصه این بود رویدادهای این روزهای ما


پروردگارا این روزها دل خیلی ها از این همه گرونیو بی پولی و احتیاج و گرفتاری غمگین شانه خیلی از مردا افتاده از شرمندگی دم عید خدایا هیچکس رو شرمنده زن و بچش نکن دل همه رو خودت شاد کن رزق و روزی حلال و فراوان و دل شاد و تن سالم خودت به همه عنایت کن برای ما هم همینطور

شادی و سلامتی همه مستدام انشاالله

[ سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 11:32 ب.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56884

کد صلوات شمار برای وبلاگ