زنی از جنس حریر
روزگاری دور دختری بود شاد و سرحال از انرژی حالا همون دختر مینوسد از روزگارش و روزانه هاش با دید زنی آروم و شیرین ولی....
قالب وبلاگ



عید بر همه میارک ایام همه نوروز بر لب همه لبخند و سلامتی بر جسم و آرامش را بر جان همه میخواهم

امیدوارم این سال روزهایییییییییییییییی خیلی خوبی برای همه آدمها باشه و به آرزوهاشون برسن

دخمل ما اولین جمع سه نفره سفره هفت سینمون رو امسال رقم زد و همیشه و همیشه ما رو شاکر یگانه خالق هستی کرد که چنین فرشته آسمونی و بهمون هدیه داده خدا یا شکرت به خودت میسپارمش ای بزرگترین پناه هم فرشته خودم رو و هم همه فرشته های آسمونی که تو خانواده ها هستن و به هر کسی هم که آرزوشو داره خودت عطا کن ای بزرگترین

لحظه سال تحویل فقط اشک شوق داشتم که  صورتم رو خیس کرده بود و با تمام وجود خدای مهربان شکر کردم و پریای قشنگم و بوسیدم آقای عزیز میگفت این چه صحته درامی شد برامون  وقتی رفتیم پایین خونه مامان اینا پریا رو گذاشتیم اول بره تو با دستا و پاهای کوچولوش که پاکی و برکت به خونشون اولین مهمون باشه آخه دخمل کوچولوم کاملا دیگه به چهار دست و پا افتاده و از شواهد بر میاد که دوست داره خیلی زود بلند شه خیلی تلاش میکنه از خودشو بلند کنه عزیزمممممم اگر گاهی میاد دست ما رو میگیره و بلند میشه هزار ماشاالله بعد خودش چنان ذوق میکنه که میخوای قورتش بدی درسته  سه روز قبل عید دخترم اولین مرواریدش رو بهمون هدیه داد میدیدم که یکماه اخیر خیلییییییییییی بد خواب شده یعنی نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشد و نق میزد تا اینکه خدا رو شکر دیدم لثه پایینش سفید شده بعد سه روز تیزی دندونش به سلامتی زد بیرون انشاالله به راحتی در بیان همشون قشنگم  همینطور یرای همه نی نی ها هم انشاالله.

 بشدت علاقمند موهای سر و سینه بابا شو وداییشو  بابایی داودشو بکنه تا من میگم نه مامان با شدت بیشتری میکنه بعد هم بر میکرده منو نگاه میکنه ببینه چی میگم. امروز برای اولین بار بهش به اندازه یه نخود خرما دادم خوشش اومد شدید به چای علاقمنده همینطور به پرتقال ولی از پلویی که تو آب ماهیچه یا مرغ بپزم اصلا نمیخوره و فقط عق میزنه اما از پلویی که خودمون میخوریم آییییییییییییی خوشش میاد تربچه مامانننننننننننننننن

عکسای آتلیه اش خیلی عالی شد حتی ازمون اجازه گرفتن که یکشون بزرگ کنن واسه نمونه کارشون بزنن تو آتلیه عسل مامانننننننننن

دیروز مامانم زحمت کشید آش دندونیشو پخت حالا انشاالله شاید بعد عید یه جشن دندونی بگیریم واسش تا ببینم خدای مهربان چی میخواد.

پدر دختر الان خوابیدن تنها فرصتی بود که میتونستم بیام آپ کنم دوست دارم هر روز بیام بنویسم اما عملا وقت ندارم . 

روز دوم عید رفتیم قم دیدن خاندان همسر دو روزی رو اونجا بودیم دخملم حساااااااااااااااابی دلبری کرد و برگشتیم . این بود از احوالات این روزهای ما

راستی عروسک قشنگم الان تو نه ماهگی رفته به سلامتی خدایا شکرت

از خدای مهربان میخوام اوقات همه شاد و شاد و شاد باشه با سلامتی


[ جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 12:51 ق.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 57826

کد صلوات شمار برای وبلاگ