X
تبلیغات
رایتل

زنی از جنس حریر
روزگاری دور دختری بود شاد و سرحال از انرژی حالا همون دختر مینوسد از روزگارش و روزانه هاش با دید زنی آروم و شیرین ولی....
قالب وبلاگ

 با تاخیر زیاد سال نو رو به همه تبریک میگم انشاالله سالی سرشار از تندرستی و آرامش خیال و دلی پر از عشق و لبریز از الطاف الهی داشته باشید و همگان به هرآنچه که خیرشون هست برسند. 

این عید اولین عیدی بود که من کمترین میزان دید و بازدید رو داشتم خونه درجه یکها رفتیم که عمه ها و خاله ها و داییها باشن بقیه رو سانسور کردیم چون برام سخت شده سوار ماشین شدن اونم تو مسافت طولانی بیشتریها هم رعایتم رو کردن و کمتر اومدن خونمون  . 

شب عید خونه مامان اینا بودیم سبزی پلو رو اونجا خوردیم و به پیشنهاد آقای عزیز تحویل سال رو خونه مامان اینا گذروندیم خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم بابام لحظه تحویل سال تو حموم بود دیگه فکر کنم تا آخر سال تو حموم باشه خودمون هم که امسال یه نی نی تو دلی داریمم که باهاش سال رو تحویل کردیم و از خدای مهربان میخوام که انشاالله سال دیگه حضورش فرشته گونه اش رو تو آغوش داشته باشم و لذت صدچندانی ببریم. 

مامان که چپ میره راست میره میگه این دخمله کی میاد دیگه دل من رفته براش . بعد از سال تحویل دختر عمه کوچیکم اومد خونمون دیدن بابا اینا و بعد همه با هم رفتیم خونه عمه بزرگه که کل دختر عمه پسر عمه های اونوری رو اونجا دیدیم همه جمع بودن خدا رو شکر همه رو یکجا دیدیم جالب اینکه همه میگفتن تو انگار توپول شدی انگار نه انگار حامله ای آخه هنوز شکمم اونقدری نیومده جلو بیشتر پهلو دارم کاملا شکل تخم مرغ شدم. 

عصرش هم چون دختر داییم از آمریکا اومده بود با شوهرش و مادر شوهر و برادر شوهر و پدر شوهر که همگی مجارستانین  باید میرفتیم خونه دایی بزرگه که هم اونا رو ببینیم چون فرداش میخواستن برن مسافرت تا ۴ روز نبودن هم اینکه داییم از طرف مادری بزرگتره فامیل میشن الان انشاالله پاینده باشه این دایی من خیلی دوست داشتنیه و ایشون رو هم دیده باشیم همونجا برای ۶ عید دعوتمون کردن فرحزاد باغ آبشار برای ناهار بخاطر سالگرد ازدواج دختر داییم و تولد داییم که جفتش تو یه روزه. دیگه ار اونجا برگشتنی اومدیم خونه خودمون و من بیهوششششششششش افتادم تا فردا ظهرش کلا بیشتره عید رو من تو خواب بودم خیلی خوابم میگرفت البته شبا تا ۳ میشستیم اما صبحها تا ۱ ظهر لالا بودیم . 

الهی بگردم یه روز نزدیکای ساعت ۱۱ بود احساس کردم یه چیزی به شکمم داره ضربه میزنه یه آن احساس کردم که این فرشته تو دلمه ها اما این خواب لامصب اونقده شیرینه که نتونستم که بیدار شم ساعت ۱ بیدار شدم بدو بدو سریع غذا گرم کردم خوردم دلم سوخت احتمالا این جوجه گرسنه بوده دیده از این مامان خیری در نمیاد بیخیال شده از من دیگه. 

از هفته ۲۰ حرکتهاش رو خدا رو شکر دارم حس میکنم بیشتر انگار لیز میخوره تودلم یه موقعهایی هم ضربه آروم میزنه اما دقیقا ساعت ۲  شب به بعد که من میخواستم برم بخوابم این بیدار میشد  شروع میکرد به حرکت کردن و کلی من لذت میبرم از این کار به آقای عزیز میگم مثل خودته شب زنده داره . 

سیزده بدر رفتیم خونه مامان اینا یه ۱ ساعتی رفتیم پارک سر کوچه مامان اینا قدم زدیم سیزدمون رو بدر کردمی اما بقیشو خونه بودیم ناهار رو بابا و آقای عزیز بالاپشت بوم درست کردن ما هم بساط ناهار رو بردیم همونجا خوردیم بعدش همگی بیهوش حالا خوبه کار خاصی نکرده بودیم اما همگی خیلی خسته بودیم شبش اومدیم خونه و تا ساعت ۵ صبح با آقای عزیز بیدار بودیم انگارنه انگار که ۲ ساعت بعدش میخوایم بریم سرکار ولی صبحش راحت از خواب پاشدم البته من ها نه آقای عزیز ولی از ساعت ۱ ظهر به بعد داشتم غش میکردم از خواب عصرش وقت دکتر داشتم چکاپ ماهانه بود هم اینکه جواب آزمایش غربالگری سه ماهه دوم رو باید به دکترم میدادم 

ا دکترم وزنم رو که گرفت گفت ۶ کیلو اضافه کردی آخه پاهام هم ورم میکنه فشارم هم ۱۲ بود ویتامینم رو قطع کرد و گفت خیلی زیاد کردی نباید اینطور میشده البته گفت ورم و فشارت بخاطر ویتامینه هست حالا خدا کنه ایندفعه بهتر باشه شرایطم خودم که خیلی احساس سنگینی میکنم از اول بارداریم تا الان ۸ کیلو اضافه کردم که این زیاده چکارررررررررررررررررررررررررررررررر کنم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 سونو سلامت جنین انجام داد خدای مهربان رو شکر گفت همه چیش خوبه به حالت سجده تشریف داشتن دخملمون کلی گشت که بتونه دقیق بگه چیه بازم آخرش گفت هرچی که میگردم هیچ چیزه اضافه ای نمیبینم که بگم پسره ولی ۹۹٪ دخمله آخی عسلم یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش یه دستش رو هم کنارش بود پاهاشم جمع کرده بود زیرش روبه شکم بود الهی قربونش برم خدای مهربان رو خیلی خیلی خیلی شاکرم الهی که به همه خانومهایی که منتظر داشتن یه فرشته سالم هستن خدای مهربان حاجتشون رو برآورده کنه  دامنشون سبز بشه و همه اونهایی رو هم که نی نی تو دلی دارن رو براشون حفظ کنه و سالم تو آغوششون بزاره الهی آمین 

یه خبر خوب شنیدم تو روز ۱۲ عید اونهم اینکه یکی از بهترین دوستام که از شهریور اقدام کرده بود تازه بار دار شده و الان هفته ۷ بودش خدا رو شکر انشاالله هر دو سالم باشن 

دیگه اینکه چون من نمیتونستم برم قم دیدن مامان و بابای آقای عزیز خودش پنجشنبه اول سال ظهرش رفت جمعش اومد کلیییییییییی دلم براش تنگیده هوارتا هفته بعدش جمعه پدر و مادر و خواهراشو یکی از برادراش هم ناهار اومدن خونمون که به علت دیر خبر دار شدن بنده و اینکه کلی سختمه ناهار از بیرون گرفتیم براشون در کل خوش گذشت 

روز اول عید اداره هم که کلا به دید و بازدید گذشت تقریبا همه از دیدن من مشعوف شدن یه هویی کلی توپولی شدم دیگه . 

در کل عید آرومی و خیلی با آرامشی رو همراه با استراحت زیاد گذروندیم خدا رو شکر  

از خدی مهربان میخوام که همه تندرست و سالم و شاد باشن و رزق و روزی فراوان و حلال و لب خندون داشته باشن

[ چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ سمیه ] [ نظرات (3) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56890

کد صلوات شمار برای وبلاگ